تنبلي
گل همه رنگش خوبه بچه زرنگش خوبه
تويك كتاب نوشته تنبلي خيلي زشته
تنبل هميشه خوابه جاش توي رختخوابه
وقتي خروس مي خونه بچه خوب مي دونه
بايد بلندشه از خواب بخنده مثل آفتاب
مثل گلا وا بشه تميز و زيبا بشه
گل همه رنگش خوبه بچه زرنگش خوبه
تويك كتاب نوشته تنبلي خيلي زشته
تنبل هميشه خوابه جاش توي رختخوابه
وقتي خروس مي خونه بچه خوب مي دونه
بايد بلندشه از خواب بخنده مثل آفتاب
مثل گلا وا بشه تميز و زيبا بشه
عروسكم مريض شده در رختخواب است
تب داره سرفه مي كنه حالش خراب است
مي برمش به آمبولانس به بيمارستان
وقتي كه خوب شد،مي شود خوشحال و خندان
خودم با قاشق مي دهم شربت او را
از شادي لبخند مي زند مانند گل ها
چه بچه قشنگي ببين چقدر تميز است
براي اين تميزي پيش همه عزيز است
دندان هاي سفيدش چه خوب به صف نشسته
رو لثه هاي پاكش مثل صدف نشسته
به صورتش نگاه كن كه ماه آسمان است
به چشم هاي روشن كه خورشيد تابان است
خوش به حال باباو خوش به حال مامانش
الهي زنده باشه بلا نبيند جانش
يك خانه داريم مانند گلدان
گل هاي خانه بابا و مامان
من دوست دارم پروانه باشم
فرزند خوب اين خانه باشم
دايم برگردم اين جا و آنجا
دور و بر آن گل هاي زيبا
يك داداش دارم خيلي كوچولو
گرد و قلمبه با سر بي مو
دست و پايش هست مثل پنبه نرم
مي خوابد لاي يك پتوي گرم
صورتش قرمز لپ هاي تپل
يكي بود يكي نبود. يك خانم بزي بود كه سه تا بچه داشت و يك مادر پير به نام ننه قندي. يك روز كلاغ خبرچين در زد و گفت: يك عطار باشي آمده بالاي جنگل كه دواي هر دردي را دارد. بعد قار قاركنان پر زد و رفت. ننه قندي كه هميشه پا هايش درد مي كرد به دخترش گفت: الهي قربانت بروم ننه! برو پيش عطار باشي يك ضمادي، پمادي، چيزي براي پا درد من بگير بياور خانم بزي بچه هايش را صدا زد و گفت: شنگولم، منگولم، حبه انگورم! ننه قندي را اذيت نكنيد من ميروم بالاي جنگل زود بر مي گردم. توي گنجه همه چيز است. از هويج و كلم گرفته تا آلوچه و لواشك و آب نبات قيچي. مبادا بدون اجازه ننه قندي در را روي كسي باز كنيد... خداحافظ.
خانم بزي كه رفت بچه ها شروع كردند به بازي و ننه قندي هم مشغول دوخت و دوز شد. كمي كه گدشت ناگهان در خانه به صدا در آمد. بچه ها مثل مادربزگشان گفتند: كيه كيه در ميزنه در را با لنگر مي زنه؟! پشت در گرگ سياه ايستاده بود. گفت: منم منم مادرتون، غذا آوردم براتون! شنگولكم، منگولكم، حبه انگوركم، در را باز كنيد. شنگول خنديد و گفت: عجب ماماني! منگول گفت: برو دنبال كارت گرگ نادان! حبه انگور گفت:اگر دستانش قهوه اي باشد حتما مامان است. گرگ كه قبلا دستانش را آرد مالي كرده بود آنها را فوت كرد و از زير در نشان داد. ننه قندي پريد بالا و باعصايش محكم روي دستان گرگ بدجنس كوبيد. بچه ها غش غش زدند زير خنده. گرگ فرياد كشيد و چند بار محكم به در كوبيد.
شنگول گفت: آهاي به در نزن! مادر مان رفته بالاي جنگل براي ننه قندي دواي پا درد بگيرد. همين الآن پيداي مي شود. گرگ سياه ترسيد و اطرافش را نگاه كرد. خانم روباهه كه كمي آنطرف تر ايستاده بود غش غش خنديد و گفت: غصه نخور دوست عزيزم چاره كار پيش من است. گرگه رفت پهلوي روباه و پرسيد: خانم روباهه چيكار كنيم؟! خانم روباه گفت: بهت مي گويم ولي به شرط آنكه يكي از آن كوچولو ها را بدهي به من! گرگ گفت: كوچولوه مال تو. روباه گفت: قبول!
بچه ها رفته بودند سر گنجه كمي لواشك بخورند كه دوباره صداي در زدن آمد. بچه ها يكصدا پرسيدند: كيه كيه در ميزنه در را با لنگر مي زنه؟! آن طرف در گرگ بود و روباه خودش را به شكل كوليها در آورده بود. خانم روباهه صدايش را نازك كرد و گفت منم كولي سرگردان. دارم هزار داروي ارزان. براي پيران ناتوان. روغن دارم از ماران، از گياهان، از ببران مازندران براي پاهاي لرزان. براي مادربزرگان نالان... بچه ها گفتند: ماهيچي نمي خواهيم. برو! ننه قندي گفت: بگذاريد ببينم چه مي گويد. روباه خوشحال شد و گفت: روغن مار دارم ننه! مخصوص پادرد است. منگول از لاي در نگاه كرد و گفت: ننه قندي راست مي گويد، در را باز كنم؟ حبه انگور گفت: مامان اجازه نداده. ننه قندي گفت: اين كولي ها را من مي شناسم. آدمهاي خوبي هستند. شنگول گفت: خانم كولي ما پول نداريم ا لواشك عوض مي كني؟ خانم روباهه گفت: باهمه چيز عوض مي كنم. فقط زود باشيد كه مي خواهم بروم. حبه انگور گفت: من ميترسم! صبر كنيد من يك جا قايم بشوم.
شنگول و منگول با زور زياد چفت در را كشيدند. تا در باز شد گرگه مثل برق پريد و در يك چشم به هم زدن ننه قندي و شنگول و منگول را يك جا قورت داد. روباه تا آمد به خودش بجنبد ديد گرگه با شكم باد كرده وسط اتاق نشسته و دارد او را نگاه مي كند. گرگه با صداي گرفته گفت: خوشمزه بود كولي خانم؟! خانم روباهه كه از عصبانيت صدايش خروسك گرفته بود گفت: چي خوشمزه بود بي معرفت؟! هر چهار تا را كه خودت قورت دادي! گرگه دستي به شكمش كشيد و گفت: من فقط سه تايشان را خوردم ولي حتم دارم آن يكي كه تو خوردي از اين سه تا خوشمزه تر بوده. روباه كه داشت از ناراحت مي تركيد توي دلش گفت: نشانت مي دهم شكم گنده، كاري مي كنم كه ديگر سرمن كلاه نگذاري! در همين حال يكدفعه گرگ سكسه كرد و سر عصاي ننه قندي از توي دهانش بيرون زد. گرگ هرچه سعي كرد عصا را از دهانش بيرون بكشد نتوانست. روباه با بدجنسي گفت: آخ من دريرم شده بايد بروم. گرگ هرچه داد كشيد روباه توجهي نكرد و رفت. گرگ با خود گفت: برو به درك! وقتي سه تايشان هضم شدند خودم عصا را بيرون مي كشم. وقتي خانم بزي به خانه اش رسيد و ديد همه چيز به هم ريخته جيغ كشيد واز حال رفت و قتي به هوش آمد ديد حبه انگور بالاي سرش نشسته. خانم بزي زود بلند شد و پرسيد. انگوركم! شنگول ومنگول كجا هستند؟ حبه انگور با گريه گفت: ننه قندي مي خواست واسه پادردش روغن مار بخرد، من ترسيدم و قايم شدم وقتي در را باز كردند كولي ها آنها را خوردند. خانم بزي پرسيد: كولي ها؟ از كجا آمده بودند؟ حبه انگور گفت: نمي دانم! در همين حال سرو كله خانم روباهه پيداشد و گفت:راستش رو بخواهي اين كار گرگ بد جنس بود! حالا زود باش تابچه ها و ننه قندي توي شكم گرگ هضم نشده اند يك كاري كن. من جايش را نشانت ميدهم. خانم بزي با گريه گفت: خدا عمرت بده خانم روباه زود باش نشانم بده. گرگ زير درختي خوابيده بود و همانطور كه سر عصا از دهانش بيرون زده بود شكمش را داده بود رو به آفتاب. خانم بزي داد زد آهاي گرگ بدجنس پاشو كه بايد باهم بجنگيم. گرگ بلند شد و گفت: برو فردا بيا. خانم روباهه دويد كنار گوش گرگ و گفت همين الآن باهاش بجنگ تا شكمي از عزا در بياوريم. گرگ گفت: اما من با اين شكم كه نمي توانم بجنگم! روباه گفت: نگران نباش من چاقو تيز كن را خبر كردم تا دندانهايت را تيز كند... چاقو تيز كن كه از راه رسيد اول شاخ هاي خانم بزي را تيز كرد. خانم بزي هم يك مشت نخودچي كشمش به جاي دستمزد به او داد. چاقو تيز كن رفت سراغ دندان هاي گرگ. گرگ با عصبانيت يقه چاقو تيز كن را گرفت و گفت: حالا خوب تيزشان كن! چاقو تيز كن كه ناراحت شده بود آنقدر دندان هاي گرگ را ساييد كه كند كند شدند. خانم بزي جلوي گرگ ايستاد. چند بار به عقب و جلو رفت و با سرعت به سرف گرگ حمله كرد. گرگ ه غافلگير شده بود خواست خانم بزي را دندان بگيرد اما دندانهايش درد گرفت و فرياد زد بعد پريد سرعصا را گرفت و شروع كرد به كشيدن. خانم بزي بي درنگ چنان ضربه محكمي به پشت گرگ زد كه شنگول و منگول وننه قندي، همان طور كه به عصا چسبيده بودند از دهان گرگ بيرون افتادند. خانم بزي آنها را بغل كرد و ننه قندي به دنبال گرگ و روباه رفت تا آ نها را با عصا بزند و بچه ها مي خنديدند.
بابا بزرگ مهربان من را به بازار مي بره
هرچي خودش دلش مي خواد برام از آنجا مي خره
شلوار سبز دلم مي خواد شلوار آبي مي خره
مي خوام از اين وري برم من را از آن ور مي بره
بابا بزرگ مهربان حرفهاش خيلي شيرينه
گوشش قد گوش ماهاست مي گه كه من گوشهام سنگينه
جک و لوبیا سحر آمیز
روزگاری، کشاورز فقیری بود که زن و یک پسر به نام جک داشت.
روزی که کشاورز مرد فقط یک گاو برای خانواده اش به جا گذاشت. جک ومادرش با شیری که گاوش می داد زندگی می کردند . آنها هرروز صبح شیررا به بازار می بردند و می فروختند. اما یک روز صبح گاو دیگر شیر نداد و آنها دیگر پولی نداشتند که حتی یک قرص نان بخرند.
مادر جک به جک گفت:«برو گاو را بفروش وبا پول آن مقداری دانه بخر تا آنها را بکاریم.» بنابراین جک به بازار رفت.
در بین راه پیرمردی را دید که به او گفت:«جک گاوت را در برابر این لوبیای سحرآمیز می فروشی؟» جک چنین پیشنهاد ناچیزی را رد کرد، اما پیرمرد گفت:« اگر امشب این لوبیا را بکاری، تا صبح آن قدر رشد می کند که سر به آسمان ها می کشد.» جک از فکر پیرمرد خوشش آمد و گاوش را با لوبیای سحر آمیز عوض کرد.
وقتی به خانه بازگشت، مادرش فریاد کشید:« چقدر نادانی! حالا از گرسنگی می میریم» و بعد از این حرف، لوبیا را از پنجره به بیرون انداخت.
صبح روز بعد، جک از خواب برخاستو از خانه بیرون رفت و با تعجب ساقه لوبیای عظیمی را دید که بالا و بالا رفته و به ابرها رسیده است. پیرمرد راست گفته بود.
جک دلش می خواست از ساقه لوبیا بالا برود و ببیند تا کجا بالا رفته است. بنابراین شروع به بالا رفتن کرد و همین طور بالا رفت... وقتی به پایین نگاه کرد از این که چقدر بالا رفته شگفت زده شد ولی همچنان به بالا رفتن ادامه داد و بالا رفت تا این که سرانجام به ابرها رسید.
در آنجا قصر سنگی بزرگی یافت. به طرف قصر رفت و جلوی در با خانم بسیار بزرگی روبرو شد.
جک مودبانه به زن گفت:« ممکن است لطفاً مقداری غذا به من بدهید؟»
زن گفت:«به نظر می رسد پسر خوبی باشی. بیا توی قصر تا به تو چیزی بدهم.»
بدین ترتیب جک وارد آشپز خانه قصر شد. اما به زودی قصر شروع به لرزیدن کرد . تامپ! تاپ! تامپ! زن گفت:« زود باش!بپر بیا اینجا! » و با عجله جک را به داخل بخاری دیواری هل داد. جک دزدکی به بیرون نگاهی انداخت و غول بزرگی را دید. غول همین که به آشپزخان نعره کشید :« بوی چی می آید؟» زن پاسخ داد:«شاید پس ماندهی همان گوشتی باشد که از ناهار دیروز باقی مانده.»
غول با شنیدن این جواب قانع شد و پشت میز نشست و غذایی را که زنش برایش درست کرده بود خورد . هنگامی که غول غذایش را تمام کرد مشغول شمردن سکه های طلایی که در آن روز دزدیده بود ، شد و به زودی به خواب فرو رفت و خروپف او سراسر قصر را به لرزه درآورد. جک از توی بخاری دیواری بیرون خزید، یکی از کیسه های طلا را قاپید و تلو تلو خوران به طرف ساقه لوبیا دوید. از آن پایین رفت... تا این که صحیح وسالم به باغچه خودشان رسید.
جک ومادرش مدتی با آن طلا ها گذران زندگی کردند و هنگامی که طلا ها تقریباً تمام شده بود، جک دوباره از ساقه لوبیا بالا رفت.
آن قدر بالا رفت تا این که به قصر غول رسید. همان زن دوباره او را به داخل قصر برد و مقداری شیر و نان به او داد. اما قبل از آن که غذایش را تمام کند قصر شروع به لرزیدن کرد. تامپ! تامپ! تامپ! به محض آن جک به درون بخاری دیواری پرید، غول همراه یک مرغ وارد آشپزخانه شد. مرغ را روی میز گذاشت و به او دستور داد:«برای من تخم کن!» مرغ یک تخم طلایی کرد. چند لحظه بعد غول شروع به چرت زدن کرد و خروپفش سراسر قصر را به لرزه درآورد.
جک از توی بخاری دیواری بیرون خزید و مرغ را بغل کرد و به سمت ساقه لوبیا دوید.
وقتی جک به خانه رسید مرغ جادویی را به مادرش نشان داد. مرغ را روی میز گذاشت و به او دستور داد:«برای من یک تخم بگذار.» مرغ یک تخم طلا گذاشت. جک خیلی به خودش مغرور شد ولی مادرش گفت:«جک، من دیگر نمی خواهم که از آن ساقه لوبیا بالا بروی، چون دچار دردسر می شوی.» اما چیزی نگذشت که جک دوباره حوصله اش سررفت و تصمیم گرفت سری به قصر بزند. بنابراین یک روز صبح زود برخاست و از ساقه لوبیا بالا و بالا رفت.
از پنجره بازی به درون قصر خزید و چیزی نگذشت که صدایی آشنا شنید. تامپ! تامپ! تامپ!غول وارد شد و یک چنگ طلایی روی میز گذاشت. به چنگ دستور داد بنوازد و چنگ خود به خود آهنگ زیبایی نواخت. کم کم موسیقی لالایی، غول را به خواب برد و خروپف او سراسر قصر را به لرزه انداخت. جک به طرف میز خزید و چنگ را قاپید. اما در همان حال که داشت به طرف در می دوید چنگ با صدای بلند فریاد زد:«ارباب! دارند مرا می دزدند.»
غول ناگهان ازخواب پرید و گفت:«هوم،بوی آدمیزاد می آید. چه زنده باشد یا مرده، الان استخوانهایش را خرد وخمیر می کنم و از آن نان درست می کنم.»
غول بادیدن جک غرش و حشتناکی سر داد و نعره زد:« تو را برای صبحانه می خورم.» جک به طرف ساقه لوبیا فرار کرد و غول به دنبالش دوید، همچنان که غول به دنبال جک از ساقه لوبیا پایین می رفت، ساقه لوبیا از سنگینی غول به لرزه درآمد.
جک همان طور که از ساقه لوبیا پایین می آمد،فریاد زد:«مادر!مادر! یک تبر برای من بیاور!» مادر تبر به دست از خانه بیرون آمد،اما با دیدن غول از وحشت شروع به لرزیدن کرد.جک از ساقه پایین پرید، تبر را قاپید و شروع به شکستن ساقه لوبیا کرد. گرومب! ساقه لوبیا سرنگون شد و غول را هم با خود به زمین انداخت. جک با دیدن گریه مادرش خیلی ناراحت شد. از آن روز به بعد جک با همه توان خود شروع به کار کرد و در نتیجه مادرش خیلی خوشحال شد.
بیشتر روزها صدای آنها از کشتزاز ها بگوش می رسید که همراه با نغمه زیبای چنگ آواز می خوندند. مرغ جادویی همچنان تخم طلا می گذاشت و جک و مادرش دیگر فقیر نبودند. با گذشت سالها، جک بزرگ تر شد و نظر شاهزاده خانم را به خودش جلب کرد.
وقتی شاهزاده خانم موافقت کرد که با او ازدواج کند، جک نمی توانست بخت و اقبال خودش را باور کند.
اکنون جک نه تنها یک مرغ جادویی و یک چنگ داشت که آهنگهای دلنوازمی نواخت، بلکه یک شاهزاده خانم هم ، همسرش شده بود.
پایان